مردى از بنى اسرائيل يكى از خويشان خود را كشت ، آنگاه جسد او را در راه برترين سبط از اسباط بنى اسرائيل افكند ( بنى اسرائيل دوازده قبيله از فرزندان دوازده پسر يعقوب عليه السلام بودند و به اين قبايل اسباط بنى اسرائيل گفته مىشد ) آنگاه آمد و به خونخواهى مقتول پرداخت . به موسى عليه السلام گفتند افراد فلان سبط فلان مرد را كشتند ، به ما خبر بده كه چه كسى او را كشته است ؟
فرمود : گاوى نزد من بياوريد .
( در دنبالهى روايت مىفرمايد ) :
در جستجوى آن گاو ( با مشخصات تعيين شده ) بر آمدند ، و آن را نزد جوانى از بنى اسرائيل يافتند ، آن جوان گفت : گاو را جز در برابر آنقدر طلا كه پوست آن را پر كند نمىفروشم .
جويندگان نزد موسى عليه السلام باز گشتند و موضوع را باز گفتند ، فرمود : آن را بخريد . آن را خريدند و نزد موسى آوردند و فرمان داد گاو را ذبح كنند . . .
يكى از ياران موسى عليه السلام به او غرض كرد : اين گاو سرگذشتى دارد .
فرمود : چيست ؟
عرض كر : جوانى از بنى اسرائيل نسبت به پدر خود نيكوكار بود ، يك بار گوسالهيى خريدارى كرد و ( براى آوردن بها ) نزد پدرش آمد و او را ديد كه خفته است و كليدهاى ( صندوق يا محلّى كه پول و قيمت در آن بود ) زير بالين اوست . نپسنديد كه پدر را از خواب بيدار كند ( و استراحت او ار ضايع سازد ) بنابراين از خريد خود صرفنظ ر كرد ؛ هنگامى كه پدرش بيدار شد جريان را به او گفت ، پدرش گفت : كار خوبى كردى ، بيا اين گاو را به
موازنهء اسلامى بين دنيا و آخرت (فارسى) — صفحة 76
مساهمون: مجموعة مؤلفين
ص٧٦