خدا افتاد دندان من نيز افتاد . « 1 »
گفت مجنون من نمىترسم ز نيش * صبر من از كوه سنگين است بيش
ليك از ليلى وجود من پر است * اين صدف از صفات آن دُر است
داند آن عقلى كه آن دل روشنى است * در ميان ليلى و من فرق نيست
ترسم اى فصّاد چون فصدم كنى * نيش را ناگاه بر ليلى زنى
من كيم ليلى و ليلى كيست من * ما يكى روحيم اندر دو بدن
نمونهاى در همين مورد
نكته فوق را در داستان و حكايتى كه پس از اين مىخوانيد روشنتر خواهيد يافت . « عمر بن حمق » پس از صلح « حُديبيّه » مسلمان شد و مدتى را در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله به سر برد . پس از رحلت جانسوز رسول خدا صلى الله عليه و آله به كوفه آمده و زمانى كه اميرمؤمنا عليه السلام در كوفه سُكنا گزيد ، وى ملازم ركاب امام عليه السلام گشت و در تمام جنگهايى كه امام عليه السلام داشت او نيز در ركاب حضرت شمشير مىزد .
عمر بن حمق از شيعيان مخلص اميرمؤمنا عليه السلام بود و تمام وجودش از عشق به امام عليه السلام در تب و تاب بود . از دشمنان سرسخت معاويه و از سبّ اميرمؤمنا عليه السلام به شدّت جلوگيرى مىنمود . وى پس از آنكه از « حُجْر بن عَدىّ » ، يار وفادار اميرمؤمنا عليه السلام ، دفاع كرد ، مورد تعرّض معاويه و يارانش قرار گرفت و سرانجام سر از بدنش جدا كردند و بالاى نيزه قرار دادند .
قاضى نوراللَّه از قول شعبى نقل كرده است كه : اوّلين سرى را كه در اسلام به نيزه زدند سر عمر بن حمق بود .
مطلب مورد نظر اين است كه « عمر بن حمق » مريض شد . روزى اميرمؤمنا عليه السلام
هامش
( 1 ) - همان .