گفتم : او مشغول آبيارى در نخلستان است و قرآن مىخواند . عمر گفت : اى عبداللّه ! آيا هنوز على ميل به خلافت دارد ؟ گفتم : آرى ! او مىگويد : رسول خدا مرا بر خلافت برگزيده است ، از پدرم هم سؤال كردم گفت : على راست مىگويد .
عمر گفت : رسول خدا در بارهء او سخنانى داشت كه حجت را ثابت و عذرها را قطع مىكرد و رد انتظار فرصتى بود تا در بارهء او سخن بگويد .
رسول خدا هنگام مريضى خواست نام او را تصريح كند ؛ امّا من از آن جلوگيرى كردم .
اين سخن عمر اشاره به آن روايتى است كه « بخارى » و ديگران نقل كردهاند كه :
وقتى رسول خدا فرمود : براى شما چيزى را بنويسم كه پس از من گمراه نشويد ، عمر بن خطاب گفت :
انَّ رَسُولُ اللَّهِ قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ ، حَسْبُنا كِتابَ اللَّهِ
پيامبر را بيمارى غالب آمده و قرآن نزد شماست و همان شما را كافى است . « 1 »
3 . حسادت
« ابوموسى اشعرى » مىگويد : با « عمر » به حج رفتم ، هنگام خروج از منزل با مغيرة بن شعبه برخورد كردم : از قصد من جويا شد ، گفتم : نزد عمر مىروم ، او نيز همراه من آمد ، در ميان راه حرف از خلافت عمر و كارهاى او به ميان آمد ، سپس سخن از ابوبكر شد ، به مغيره گفتم : ابوبكر خلافتِ عمر را محكم و استوار نمود .
مغيره گفت : همين طور است اگر چه گروهى از خلافت عمر خشنود نيستند .
گفتم : چه كسى از عمر ناخشنود است ؟
گفت : گويا تو از قريش و حسادت آنها بى خبرى ؟ ! سوگند به خدا ! اگر حسد با به حساب آوريم ، نه قسمت در قريش و يك دهم آن در ميان ديگران تقسيم شده است .
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد : ج 12 ، ص 20 به نقل از قصه مدينه : نظرى منفرد ، ص 129 .