نمىخواهم و سعى مىكنم سر بار شما نباشم .
سرانجام با پدر و مادر خود خداحافظى نمود و وارد حوزهء علميهء اصفهان شده و در مدرسه صدر بازار اصفهان حجرهاى گرفت و مشغول تحصيل شد .
آنچه مايهء حيرت و شگفتانگيزى انسان مىشود اين است كه : پدر مرحوم سيد ابوالحسن پس از گذشت يك ماه به فكر افتاد تا به اصفهان رفته و از پسرش ديدارى كند و اوضاع و احوالش را از نزديك مشاهده نمايد .
وى مىگويد : نزديك غروب آفتاب بود كه وارد مدرسه صدر شدم سراغ حجرهاش را گرفتم ، حجرهاش را به من نشان دادند و به من به طرف حجرهاش شتافتم . همين كه در حجره را باز كردم پسرم ابوالحسن را ديدم كه گوشهاى زانوى غم بغل گرفته و بدون چراغ و زيرانداز و فرشى به كنارى خزيده است . همين كه اين صحنه را ديدم فرياد زدم : نگفتم طلبگى يعنى بدبختى ؟ نگفتم وارد حوزه نشو من نمىتوانم خرجت را بدهم .
همين كه سيّد ابوالحسن اين عتاب پدر را ديد برخاست و رو به قبله نمود و صدا زد : ارباب جان يك عنايتى كنيد تا ديگران نگويند شما بىكسيد .
پدر سيّد مىگويد : هنوز كلام ابوالحسن تمام نشده بود كه ديدم كسى در حجره را زد . در را باز كردم و گفتم بفرمائيد ، گفت : با ابوالحسن كار داريم . سيد ابوالحسن جلو در قرار گرفت ، آن مرد ناشناس پنج قران از پول رايج آن زمان را در دست سيد قرار داد و فرمود : اين پول را بگير و براى خودت زيرانداز و چراغ و . . . تهيه كن . اين كمك را به تو كرديم تا ديگران نگويند شما بىكسيد . « 1 »
تشرّف شيخ اعظم
مرحوم « شيخ مرتضى انصارى » صاحب مكاسب از نظر تقوى به حدّى رسيده
هامش
( 1 ) - تاريخ علماى اسلام ، ص 224 .