اوست ! اگر چنين كنى زمين را از خون شما سيراب مىكنم ، پس چنين نكنيد تا جان سالم در ببريد » .
ابوبكر جلو آمد و گفت : تو را به حقّ رسول خدا و به حق آنكه بالاى عرش است سوگند مىدهم عمر را رها كن ما چيزى كه پسند شما نيست انجام نمىدهيم . آنگاه على عليه السلام ، عمر را رها كرد و مردم متفرق شدند و از فكر نبش قبر منصرف گرديدند . « 1 »
در سوگ مادر
1 . در كتاب « دلائل الامامة » طبرى از زكريّابن آدم نقل شده است كه گفت : من در محضر حضرت رضا عليه السلام بودم ، حضرت جواد عليه السلام را به حضورش آوردند ، او در آن وقت كمتر از چهار سال داشت ، وقتى وارد شد دستش را بر زمين زد و سرش را به طرف آسمان بلند كرد و مدّتى در فكر فرو رفت .
حضرت رضا عليه السلام به فرزندش فرمد : قربانت گردم به چه فكر مىكنى ؟
عرض كرد : به مصائبى كه بر مادرم فاطمه وارد شد ، سوگند به خدا ! آن دو نفر را از قبرشان بيرون مىآورم ، سپس با آتش آنها را مىسوزانم و خاكسترشان را در دريا مىريزم .
امام رضا عليه السلام فرزندش را به نزد خود خواند و بين دو چشم او را بوسيد و سپس فرمود : پدر و مادرم به فدايت تو شايسته امامت هستى .
2 . نقل شده است كه هرگاه تب بر حضرت باقر عليه السلام عارض مىشد ، آب سرد بر بدنش مىريخت و با صداى بلند مىفرمود : فاطمهُ بِنْتُ محمَّدٍ
علامهء مجلسى در شرح اين عبارت مىگويد : شايد اين ندا از امام باقر عليه السلام از اين رو بوده كه آن حضرت مىخواسته از نام مقدّس فاطمه براى رفع تب شفا بجويد .
هامش
( 1 ) - بيتالاحزان ، ص 256 .