مىشود [ اصل حكمى ] و لذا حكم به حرمت مىكنيم اين هم وجه چهارم .
جواب ما : اوّلا همانطورىكه در آيه فوق احلال روى طيبات رفته همچنين در آيات ديگر هم تحريم بر عنوان خبائث و فواحش بار شده آنجا كه فرموده
قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ
[ فواحش يعنى زشتيها و امور نفرتآور كه طبع انسان از آن متنفر است مثل خوردن ميته ، خون ، نجاست و . . . ] و فرموده :
يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ
[ يعنى چيزهاى كه نامطبوعند و طبع انسان از آنها متنفر است ] حال همانطورىكه شك مىكنيم كه آيا اين حيوان متولد داخل در طيبات است و حلال مىباشد يا نه ؟ .
همچنين شك مىكنيم كه آيا داخل در خبائث و فواحش هست و حرام مىباشد يا نه ؟
اصل عدم طيب بودن با اصل عدم خبيث بودن تعارضا و تساقطا در نتيجه اصل موضوعى كه نداريم مىماند شك در حليت و حرمت و در اينجا هم كه از اصالة الاباحه استفاده مىكنيم نه اصالة الحرمة .
ثانيا در اينجا جاى شك نيست بلكه موضوع حليّت كه طيّب بودن است بالوجدان قابل احراز است و آن اينكه حيوان را سر ببرند و از گوشت او بخورند اگر مطبوع و لذتبخش بود داخل در طيبات است و حلال و اگر نفرتآور بود داخل در خبائث و حرام است .
و ثالثا خبائث امر وجودى هستند يعنى مستقذر بودن و نفرتآور بودن و امر وجودى عند الشك با اصل احراز نمىشود چون ما اصلى نداريم مبنى بر خباثت تا بگوئيم الاصل الخبيثية ولى طيب بودن امر عدمى است يعنى عدم الخباثة و هركجا شك كنيم اصل عدمى جارى مىشود و موضوع محرز مىشود و بدنبال آن حكم هم مىآيد .
فتأمّل : اشاره به اينست كه هريك از طيب و خبيث را مىتوان