آن شب را با شدت ناراحتى خوابيدم ، و گاه بيدار مىشدم . نزديك صبح سراغ دختر رفتم ، وى در كنار مادرش بخواب رفته بود ، او را گرفتم و با خود بردم . در بين راه بيدارش كردم ، به او گفتم : همراه من به نخلستان بيا ، من مىرفتم و او پشت سر من مىآمد ، نزديك نخلستان شروع به حفر قبر كردم و او به من كمك مىكرد و خاك بيرون مىريخت . وقتى چاله را كندم ، زير بغل او را گرفتم و در وسط چاه افكندم .
سخنان وى كه به اينجا رسيد دو چشم پيامبر پر از اشك شد .
او افزود : دست چپم را روى شانهاش گذاشتم كه بيرون نيايد و با دست راست بر روى او خاك مىريختم . او پيوسته دست و پا ميزد و مظلومانه فرياد مىكشيد ، و مىگفت : پدرم ، با من چه مىكنى ؟ در اين هنگام مقدارى خاك روى ريش من ريخت ، او دست بلند كرد و خاك صورتم را پاك مىنمود ، ولى من با قساوت بهكارم ادامه دادم تا صدايش زير خاك مخفى شد .
پيامبر خدا كه بشدّت مضطرب و ناراحت شده بود ، در حالى كه اشكها را پاك مىنمود ، فرمودند : اگر نه اين است كه رحمت خدا بر غضب او سبقت جسته است ، لازم بود هر چه زودتر از تو انتقام گيرد .
« قيس بن عاصم » از اشراف قبيلهء « بنىسقيم » نيز روزى به خدمت پيامبر آمد و عرض كرد : دوازده دخترم را زنده به گور كردم ، هنگام تولد سيزدهمين در سفر بودم .
وقتى برگشتم ، همسرم چنان و انمود كرد كه مرده است . روزى وارد خانه شدم و دخترى ديدم ، همسرم گفت : هنگامى كه سفر بودى ، آن را به دنيا آوردم ، اين مدت او را نزد اقوامم فرستادم تا بزرگ شود ، تا شايد بزرگى او را ببينى و به او رحم كنى . به ظاهر چيزى نگفتم ، روزى او را به نقطهاى بردم و به گريه و التماس او توجه نكردم و هلاكش كردم .
حضرت به شدّت ناراحت شد و در حالى كه اشك مىريخت فرمودند : هركس رحم نكند ، مورد رحمت هم واقع نمىشود . آنگاه رو به قيس كردند و فرمود : آيندهء
اخلاق در قرآن و سنت (فارسى) — صفحة 394
مساهمون: على غضنفرى
ص٣٩٤