است . برخى از اين جهات عبارت است از :
1 - اگر پيامبر اين سخن را به على گفته است ، چرا وى در برابر شيعيان خود هيچ واكنشى نشان نداده است ؟ بلكه در نهان و آشكار ، آنان را در « مدينه » و « كوفه » تقويت بخشيده ، و بلكه بارها بر غاصب بودن برخى صحابه تصريح كرده است ؟
2 - هرگز شيعه ناسزاگويى كسى ولو ابليس را به حكم آيهى شريفه
وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ . .
. « 1 » روا نمىدارد . شيعه تنها معتقد است به اينكه جانشين پيامبر منصوب از سوى خدا و رسول اوست ؛ و اين مهم ، به گروهى معدود در باغ بنى ساعده سپرده نشده است ، همچنين كسى حقّ وصيّت به جانشينى ديگرى ندارد و نبايد تعيين خليفه را به شورايى كه خود معين كرده بسپارد .
مستنداتى كه شيعه به آنان تمسك كرده است ، يا آيات قرآن است و يا رواياتى است كه در كتابهاى معتبر حديثى اهل سنت ضبط شده است .
3 - همانطور كه در بحثهاى گذشته مطرح شد ، شيعه گروهى نوپا كه پس از پيامبر و يا در آخر الزمان ايجاد شده باشد نيست ؛ تشيع به حكم قطعى روايات منقول از پيامبر در منابع اهل سنت ، در زمان آن بزرگوار وجود داشته است .
4 - آخر الزمان معيارى كلى است و حمل آن به زمانى مشخص درست به نظر نمىرسد ؛ از كجا معلوم كه آخر الزمان فرارسيده باشد ؟
5 - اين حديث دربارهى غلوكنندگان و گمراهان است كه شيعه همواره جدايى خود را از آنها اعلام داشته است . چه آنها كه در زمان على ، قائل به خدايى وى بودند بهطورى كه ايشان با آنها كارزار كرد و حتى برخى را سوزانيد و چه آنانكه امروزه از انجام برخى فرامين خدا به بهانهى عشق به على سرپيچى مىكنند .
6 - حكم تكفير و جواز كشتن كار سادهاى نيست ؛ اعلام كفر ميليونها انسان كه نهايت اهتمام را براى حفظ قرآن و سنت رسول خدا و اهل بيت او دارند ، و در ميان
هامش
( 1 ) - انعام ، 108 .