گفتم « يا معشر القريش » ، سلاح خارج كرده و او را بكشد . زيد بن حارثه چون ابو طالب را در وضعيتى خاص ديد نزديك شد ، ابو طالب پرسيد : پسر برادرم را نديدى ، زيد گفت : هم اينك باهم بوديم . ابو طالب گفت : به خانه نمىروم تا او را نبينم . زيد پيامبر را يافت و او را نزد ابو طالب آورد . وقتى ابو طالب از سلامتى وى مطمئن شد ، نزد سران قريش رفت و گفت : مىدانيد چه قصدى داشتم ؟ گفتند : نه .
ابو طالب داستان را باز گفت و افزود : به خدا اگر او را مىكشتيد ، هيچ كدام از شما زنده نبود . « 1 »
6 - روزى ابو طالب از على پرسيد : اين دين جديدت چيست ؟ على گفت : يا ابت آمنت باللّه و برسول اللّه ( و صدقته بما جاء به ) و صلّيت معه للّه ( و اتبعته ) .
« پدرجان ، به خدا و رسول او ايمان آوردهام و سخن او را تصديق كرده و با وى نماز مىخوانم و او را پيروى مىكنم . »
ابو طالب گفت : او ما را به چيزى خوب مىخواند ؛ همراه هميشهى پسر عمويت باش . « 2 »
7 - روزى ابو طالب پيامبر را ديد كه على در سمت راست او نماز مىخواند به جعفر گفت : « برو به پسرعمويت متصل شو و در سمت چپ وى نماز بخوان . جعفر اندكى پس از على به اسلام گرويد . » « 3 »
8 - وقتى قريشيان « عمرو بن عاص » را به سوى حبشه فرستادند تا نجاشى را ترغيب به اخراج مسلمانها نمايد ؛ ابو طالب كه از پيش رابطه دوستى خوبى با نجاشى داشت ، نامهاى به او نگاشت و در نامهاش اشعارى سروده و نجاشى را از
هامش
( 1 ) - طبقات الكبرى ، ج 1 ، ص 202 .
( 2 ) - سيرة ابن هشام ، ج 1 ، ص 163 ؛ تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 58 ؛ كامل ابن اثير ، ج 2 ، ص 58 .
( 3 ) - اسد الغابة ، ج 1 ، ص 287 .