افلحت نفس زكّاها اللَّه و خابت نفس خيبها اللَّه من كل خير . « 1 »
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ .
« 2 »
آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم ؟
ابوهريره از حضرت صلى الله عليه و آله پرسيد : اولين چيزى كه در امر نبوت ديدى چه بود ؟
حضرت فرمود : در صحرا بودم و بيست و چند سال از عمرم سپرى شده بود ، از بالاى سرم سخنى شنيدم . مردى را ديدم كه به ديگرى مىگويد : اين همان است .
دو طرف من آمدند ، چهرههائى و ارواحى كه هرگز نديده بودم ، لباسهائى بر تن داشتند كه هرگز نديده بودم . هر كدام بازوى مرا گرفت ولى من احساس نمىكردم .
مرا بر زمين دراز كردند و سينهام را شكافتند ، يكى از آن دو چيزى به شكل لخته خونى از سينهام خارج ساخت و چيزى شبيه نقره در سينهام گذاشت ، آنگاه انگشت دستم را تكان داد و گفت برو به سلامت . من حالتى رقيق پيدا كرده بودم . « 3 » اين روايت كه به تلخيص ذكر شد به شيوههاى مختلفى نقل شدهاست . روايتى اين حادثه را مربوط به زمان طفوليت حضرت نزد دايهاش حليمه سعديه مىداند .
روايتى نيز سن حضرت را در زمان وقوع اين حادثه چهل سال دانسته و خبر ديگرى آن را مربوط به شب معراج گزارش كردهاست . « 4 » ظاهراً اين روايتها بيان تمثيلى است براى اين مهم كه در دل پيامبر ، كينه و حسد جاى خود را به رأفت و محبت دادهاست .
هامش
( 1 ) - الميزان ، ج 20 ، ص 300 .
( 2 ) - انشراح ، 1 .
( 3 ) - الميزان ، ج 20 ، ص 317 ؛ درالمنثور ، ج 6 ، ص 363 .
( 4 ) - ر . ك : تفاسير مختلف .