خانهء فاطمه عليها السلام گرفت ، آنجا نبودند و آنها را گم كرده بودند . پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از جا بلند شد در حالى كه مىگفت : خداوندا ! اى آقا و مولايم ! اين دو شيربچگان من از گرسنگى و بى غذايى بيرون رفتهاند ، خدايا تو از جانب من ، نگهبان آنهايى !
پس نورى براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ساطع شد و آن حضرت همچنان در آن روشنايى حركت مىكرد ، تا اينكه به باغ بنى النّجار در آمد ، ديد آنها خوابيدهاند در حالى كه هر يك دست به گردن ديگرى انداخته بود ، و قسمتى از آسمان بالاى سر آنها همچون طبقى جدا و ( در قسمتهاى ديگر آن ) به شدت باران مىباريد كه مردم هرگز چنانبارانى نديده بودند ؛ خداوند آن باران را در آن قسمتى كه خوابيده بودند از آنها باز داشته بود ، حتى يك قطره روى آنها نباريده بود ، و مارى پيرامون آنها حلقه زده بود كه موهايى همچون نى زار و دو بال داشت ؛ كه در يكى حسن را و بر ديگرى حسين را پوشانده بود .
همين كه چشم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان افتاد ، سرفه كرد و مار با شنيدن سرفه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رو به آن حضرت نمود در حالى كه مىگفت : خداوندا ! من تو را و فرشتگان تو را گواه مىگيرم كه اين شير بچگان پيامبرت را نگهدارى كردم و آنها را سالم و تندرست به وى تسليم كردم !
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : اى مار ! تو كه هستى ؟
عرض كرد : من فرستادهء جنّم به سوى شما !
فرمود : كدام جنّ ؟
عرض كرد : جن سرزمين نصيبين ، فردى از قبيلهء بنى فليح كه آيهاى
مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى) — صفحة 84
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٨٤