45 - حافظابن عساكر از عميربن اسحاق نقل كرده ، مىگويد : من با مردى از قريش بر حسنبن على عليه السلام وارد شديم ، از جا برخاست و از در خروجى وارد شد و سپس بيرون آمد ، و گفت : قسمتى از جگرم پارهپاره شده است و از دهانم بيرون ريختم ، مرا چندينبار زهر دادند ولى هيچگاه به شدت اين مرتبه نبوده است .
عمير مىگويد : همچنان به آن مرد مىفرمود : از من بپرس پيش از آن كه نتوانى بپرسى ! و او در جواب گفت : تا خداوند تو را عافيت نداده است من چيزى از شما نمىپرسم .
مىگويد : از نزد آن حضرت بيرون رفتيم ، و من فرداى آن روز برگشتم ولى آن مرد قرشى درگير بازار بود ، ديدم حسين عليه السلام آمد و بالاى سر آن حضرت نشست و گفت :
برادرم ! چه كسى همراه تو بوده است ( و تو را مسموم كرده ! ) ؟
فرمود : مىخواهى او را بكشى ؟
گفت : آرى !
فرمود : اگر آن باشد كه من گمان دارم كه عذاب خدا سختتر است و اگر او نباشد ، من دوست ندارم شخص بىگناهى كشته شود . « 1 »
46 - و همو از قتاده نقل كرده ، مىگويد : حسن عليه السلام به حسين عليه السلام فرمود : مرا بارها زهر دادهاند ولى هيچگاه چنين زهرى نخورده بودم ، بهراستى جگرم فرومىريزد .
هامش
( 1 ) - شرح حال امام حسن عليه السلام : ص 207 .