حال خودم را به او بازگو كنم ، سپس خوددارى كردم و خوابيدم و رسولخدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم ، فرمود : حسن ! چگونه هستى ؟ عرض كردم : خوبم پدرجان ! و از تأخير رسيدن آن مال شكوه كردم فرمود :
آيا قلم و كاغذ خواستى تا نامهاى به مخلوقى چون خودت بنويسى و جريانت را به او بازگو كنى ؟ !
عرض كردم : آرى يا رسولاللَّه ! چه كنم ؟
فرمود : بگو ! خداوندا ! اميدت را بر دلم بينداز ! و از غير خودت اميدم را قطع كن ! بهگونهاى كه بهجز خودت بر كسى اميد نبندم !
خداوندا ! و آنچه را كه توانم نمىرسد ، و عملم از آن نارساست ، و دستم از آن كوتاه ، و درخواستم در آن حد نيست و بر زبانم جارى نمىشود ، از آنچه كه به فردى از اولين و آخرين مقام يقين را مرحمت كردهاى ! اى پروردگار جهانيان مرا نيز به آن ويژگى برسانى !
فرمود : به خدا سوگند هفتهاى اين سماجت و اصرار را نكردم مگر اينكه معاويه يكمليون و پانصدهزار درهم برايم فرستاد ، گفتم ، سپاس خدايى را كه هر كه او را ياد كند فراموش نمىكند و هر كه از او درخواست كند نااميد برنمىگرداند .
پس از آن پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم ، فرمود : يا حسن ! چگونه هستى ؟ !
عرض كردم : خوبم يا رسولاللَّه ! و جريان خودم را به او گفتم ، فرمود : پسرم ! اين چنين است وضع كسى كه اميدوار بر آفريدگار باشد و بر مخلوق اميد نبندد » « 1 »
هامش
( 1 ) - شرح حال امام حسن : ص 10 .