فرستاد تا مردم را براى آن حضرت بسيج كنند ، و قرظةبن كعب انصارى را بهعنوان فرمانرواى كوفه و نامهاى براى ابوموسى توسط او فرستاد :
« بارى ، من فاصله تو را با اين حكومت مىديدم كه خداوند براى تو نصيبى از آن قرار نداده است تا تو را از انجامندادن فرمان من باز دارد ، از اينرو حسنبن على و عماربن ياسر را فرستادم تا مردم را گسيل دارند و قرظةبن كعب را بهعنوان والى مصر فرستادم ، بنابراين از كار ما نكوهيده و معزول ، كنارهگيرى كن ! و اگر اينكار را نكنى به او دستور دادهام تا با تو بجنگد و اگر با تو جنگيد ، بند از بندت را جدا سازد ! »
همين كه نامه به دست ابوموسى رسيد ، كناره گرفت ، و حسن عليه السلام و عمار وارد مسجد شدند و گفتند : اى مردم ! اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد :
من در اين موقعيت ؛ ظالم يا مظلوم قيام كردهام !
و من هر كسى را كه حق الهى را رعايت مىكند ، به ياد خدا مىاندازم تا حركت كند ، اگر ديد من مظلومم ياريم كند و اگر ظالم بودم مرا مؤاخذه نمايد !
به خدا سوگند كه طلحه و زبير نخستين كسانى بودند كه با من بيعت كردند ولى قبل از همه پيمانشكنى كردند ! پس آيا من مالى را به خود اختصاص دادهام و يا حكمى را تغيير دادهام ! بنابراين حركت كنيد ، و امر به معروف و نهى از منكر نماييد ! » « 1 »
3 - نصر ، از جرجانى نقل كرده ، مىگويد : وقتى كه با على بيعت كردند وى به كارگزارانش در اطراف كشور نوشت ، از جمله به جريربن عبداللَّه بجلى نوشت - جرير كارگزار عثمان در بخش مرزى همدان بود - نامه را با زحربن قيس جعفى فرستاد :
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى : 4 / 499 .