يك نفر از جبهه به وى گفت : تو نبودى كه ريگ را انداختى بلكه شيطان انداخت ! على عليه السلام خود با انبوهى از سپاهيان مهاجر و انصار به سمت ميدان جمل حركت كرد و پسرانش حسن ، حسين و محمد عليهم السلام پيرامون وى بودند و پرچم را به محمد داد و گفت : جلو برو تا اينكه رو در روى آن شتر قرار بگيرى و جلوتر از آنجا توقف نكنى !
محمد جلو رفت ولى تيرها او را هدف گرفتند ، پس به يارانش گفت :
قدرى آرام بگيريد تا تيرهايشان تمام شود ، سرانجام يك كمان تير با دوكمان تيرانداز باقى ماند ، على عليه السلام پيام داد و او را وادار كرده و دستور به سرعت نبرد مىداد و چون كندروى كرد ، على عليه السلام خود از پشتسر او و دست چپش را روى شانهء راست او گذاشت و گفت :
بىمادر برو جلو !
محمد رضى الله عنه هر وقت از اين ماجرا ياد مىكرد مىگريست و مىگفت :
گويى كه من بوى پدرم را پشتسرم استشمام مىكنم . به خدا سوگند كه من هرگز سستى نكردم !
سپس على عليه السلام نسبت به فرزندش ( محمد ) رقت و دلسوزى كرد .
پس پرچم را از او ستاند و به دست چپ خود گرفت و شمشير خود ذوالفقار مشهور را به دست راستش و بعد حمله كرد و در قلب سپاه جمل پيش رفت سپس برگشت درحالى كه شمشيرش خم شده بود ، با زانوى خود آن را راست كرد .
ياران و پسرانش و مالكاشتر و عمار به ايشان گفتند : يا اميرالمؤمنين ! ما كفايت مىكنيم ، شما استراحت كنيد ، بههيچ كدام از آنها جوابى نداد و به ايشان توجهى نكرد و همچنان پيش مىرفت و
مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى) — صفحة 305
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣٠٥