شعر
- از پرده عقل اى جان بيرون چو روى دانى * اين جان چه بود جانان اين دل چه بود دلبر
از جوى و سبو بگذر جا بر لب دريا كن * از جوى و سبو هرگز ناورده كسى گوهر
بيا ساقى به يك پيمانه مى ديوانه كن ما را * چنان ديوانه كن كاسوده از پيمانه كن ما را
هزاران زخم دارد دل همه كارى همه قاتل * دلست اين هر چه باشد باز مرهم كن دل ما را
هر گم شده را نام و نشان است به عالم * از گم شده ما نه نشانست و نه نامست
به سويم يك نظر مستانه كردند * مرا آسوده از پيمانه كردند
به هر ويرانهاى گنجى نهادند * مرا تنها همى ويرانه كردند
چه خوش است چشم حسرت به رخ تو باز كردن * سر زلف تو گرفتن سفر دراز كردن
تن كشتگان تيغت نه كفن نه غسل خواهد * تن بىكفن ندانم چه كند نماز كردن « 1 »
هامش
( 1 ) . حدائق السياحه ؛ بحارالانوار ، ج 6 ، ص 103 . صاحب كتاب مجمع الفصحاء نوشته است كه وى ششم محرّم الحرام سال 1271 در عراق درگذشته است ، معلوم نشد آن چه را صاحب حدائق السياحه نوشته غير از وى است يا همان است كه مجمع الفصحاء نوشته يا آن كه ايشان دو نفرند . چنان چه نه در تاريخ وفات و نه در مدفن با هم موافقت ندارند ، به هر حال اگر غير از يكديگر باشند ، حاشيه و اشعار از آن است كه مجمع الفصحاء نقل كرده است ؛ ج 6 ص 1037 .