تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
شعر
- ز بحر عشق تو هر قطره‌اى چون دريايى * به كوى وصل تو هر پشّه‌اى چو عنقايى در ملك عاشقى كه دوعالم طفيل او است * آن كس قدم نهاد كه اوّل زسر گذشت گر شير نه‌اى از اين بيشه شيران * آغشته به خونند در اين بيشه دليران از مسجد و ميخانه ، در كعبه و بتخانه * مقصود خدا عشق است باقى همه افسانه گر بدانى كه چه شاهىّ و چه مكنت دارى * ملكت هر دو جهان را به جوى نستانى
همچنين مىگويد :
- طريق عاشقى وانگه سلامت * معاذ اللَّه ز فكر باطل من اى رفته به پاى خود به جايى كه مپرس * در دست خودى تو در بلايى كه مپرس از مس وجود خود دمى بيرون آى * تا راه برى به كيميايى كه مپرس گر شاه زمانه‌اى و گر دستورى * گر باز جهان شكار و ور عصفورى گر مست طريقىّ و گر مستورى * تا راه به خود نبرده‌اى مغرورى اى زعشقت هر دلى را مشكلى * اى زشوقت در جنون هر عاقلى جانم از خلق جهان بيگانه كن * ياد خود را با دلم هم خانه كن مخزن اسرار ربّانى دل است * محرم انوار روحانى دل است بر دلت گر درد جانان است و بس * خوش نگهدارش كه جان آن است و بس هر كه از هستى خود بىزار نيست * از وصال يار برخوردار نيست