شعر
- ز بحر عشق تو هر قطرهاى چون دريايى * به كوى وصل تو هر پشّهاى چو عنقايى
در ملك عاشقى كه دوعالم طفيل او است * آن كس قدم نهاد كه اوّل زسر گذشت
گر شير نهاى از اين بيشه شيران * آغشته به خونند در اين بيشه دليران
از مسجد و ميخانه ، در كعبه و بتخانه * مقصود خدا عشق است باقى همه افسانه
گر بدانى كه چه شاهىّ و چه مكنت دارى * ملكت هر دو جهان را به جوى نستانى
همچنين مىگويد :
- طريق عاشقى وانگه سلامت * معاذ اللَّه ز فكر باطل من
اى رفته به پاى خود به جايى كه مپرس * در دست خودى تو در بلايى كه مپرس
از مس وجود خود دمى بيرون آى * تا راه برى به كيميايى كه مپرس
گر شاه زمانهاى و گر دستورى * گر باز جهان شكار و ور عصفورى
گر مست طريقىّ و گر مستورى * تا راه به خود نبردهاى مغرورى
اى زعشقت هر دلى را مشكلى * اى زشوقت در جنون هر عاقلى
جانم از خلق جهان بيگانه كن * ياد خود را با دلم هم خانه كن
مخزن اسرار ربّانى دل است * محرم انوار روحانى دل است
بر دلت گر درد جانان است و بس * خوش نگهدارش كه جان آن است و بس
هر كه از هستى خود بىزار نيست * از وصال يار برخوردار نيست