« كفاك بعمله تركه الدنيا . »
براى عمل او همين تو را بس كه دنيا را ترك كرده است .
- در بيابان غلامى را ديدم ، هنوز به حدّ بلوغ نرسيده بود و تنها مىرفت و لبهايش حركت مىكرد . سلام كردم ، جواب داد . گفتم : به كجا مىروى ؟ گفت :
« إلى بيت ربى . »
به سوى خانهى پروردگارم .
گفتم : چه مىگويى ؟ گفت : كلام خدا مىخوانم . گفتم : تكليف بر تو جارى نشده .
گفت : مرگ كوچكتر از من را گرفته . گفتم : قدمهايت كوچك است و راه طولانى ، گفت :
« إنّما علىَّ نقل الخُطا ، وعليه البلاغ . »
آن چه بر عهدهى من تنها گام برداشتن است و رساندن به دست خدا است .
گفتم : زاد و راحله تو چيست ؟ گفت : زاد من يقين من و راحله من دو پاى من است .
گفتم : از تو از نان و آب سوال مىكنم . گفت :
« أى أعمى ! أرأيتَ لو دعاك مخلوقٌ إلى منزله أكان يجمل بك أن تُحمل زادَك إلى منزله ؟ ! »
اى نابينا ، اگر آفريدهاى تو را نزد خود بخواند آيا براى تو شايسته است كه توشه و آذوقه خود را همراه با خود به منزل او ببرى ؟ !
گفتم : خير ، گفت :
« إنّ سيّدى دعا عبادَه إلى بيته ، و أذن لهم فى زيارته ، فحملهم ضعفُ يقينهم على حمل أزوادهم ، و إنّى استقبحتُ ذلك . فحفظتُ الأدب معه ، أفَتَرَاه يُضيِّعنى ؟ »
همانا آقاى من بندگانش را به خانهاش دعوت كرده و به ايشان اجازه داده است در زيارتش ، پس ضعف يقينشان ايشان را وادار كرده بر برداشتن توشهشان و من اين را قبيح مىدانم . پس ادب با او را حفظ كردم . آيا خيال مىكنى كه مرا ضايع كند ؟
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 130
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٠