تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠

( 1770 ) شيخ شاه اسفراينى

( 1771 ) ملّا شاه بدخشانى « 1 »

عارف باللَّه كه دست ارادت به شاه‌ميرلاهورى داد و در اخلاق شاگردى وى را نمود تا به كمالات نفسانى رسيد . پس از فوت استاد در دامنه‌ى كوه ماران توقّف كرد و در سال 1072 دار دنيا را وداع گفت . وى ديوانى دارد كه مثنويّات و غزليّات بىشمار دارد . شعر
- مايى و منىِّ ما كه از كار افتاد * اين هستى ما به گوشه‌اى خوار افتاد ما را چو ز خود ساخت زما هيچ نماند * مانند سگى كه در نمك‌ْزار افتاد آخر يابد هر كه ز صدقش جويد * تخمى كه بجا فتاد ، آخر رويَد گويند : كه هر كه يافت ، حرفى نزند * نى نى غلط است ، هر كه يابد گويد دريا چو روَد ، خس نرود پس چه كند ؟ * پس با درياى بىكران خس چه كند ؟ عرفان سرّى است بايدش پوشيدن * مىپوشم ، ليك مُشك را كس چه كند ؟ شك نيست كه اسم با مسّمى ماييم * مفهوم تمام زشت و زيبا ماييم گر گفت كسى به ما بدى ، رنجه نه‌ايم * چون « ما صَدَقِ » تمام اشياء ماييم از بستگىِ خويش اگر واگردى * بر وارسى خويش مهيّا گردى و اگرد به گردِ خويش مانند حباب * تا واگردى زخويش و دريا گردى « 2 »
هامش
( 1 ) . بدخشانى : منسوب به بدخشان ، ولايتى واقع در شرق افغانستان ، متّصل به تركستان شرقى . ( 2 ) . رياض العارفين ، ص 152 .