در اين رابطه داستانى به نظرم آمد كه ذكر آن بىمورد نيست .
غلامى مؤدب و فهميده ، مولايش را ديد كه خيلى غم و غصه دارد ، به او گفت : غم و غصه تو از چيست ؟
مولا گفت : بدهكارم و فكر قرض دارى ، مرا ناراحت كرده است .
غلام گفت : خوب ، مرا به بازار برده و بروش و از پول آن قرضت را ادا كن .
گفت : من خيلى قرض دارم و قيمت تو يك دهم قرض مرا هم كفايت نمىكند .
غلام گفت : به همان اندازه كه بدهكارى ، بر من قيمت بگذار .
مولا گفت : تو را به اين قيمت نمىخرند .
غلام گفت : به مشترىها بگو كه اين غلام صفت بسيار خوبى دارد كه هگران بودن قيمتش به خاطر آن صفت است ، و آن صفت اين است كه او رسم عبوديت و بندگى را خوب مىداند .
آفرين به اين غلام ! البته مولايش نفهميد كه او چه مىگويد : غلام را به بازار بردهفروشان برد و قيمتى معادل ده برابر قيمت معمولى را بر آن گذاشت ، مثلًا اگر ده هزار تومان قيمت معمولى چنين غلامى بود ، او مىگفت غلام را صدهزار تومان مىفروشم .
هر كس مىشنيد مىخنديد ، تا اين كه آدم فهميدهاى علت گران بودن قيمت را پرسيد . مولا گفت : گران بودن اين غلام به اين جهت است كه او رسم عبوديت و بندگى را خوب مىداند . آن مرد گفت
جهاد با نفس (فارسى) — صفحة 278
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٢٧٨