تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 994

مساهمون:

ص٩٩٤
برخاست و برمركب خود سوار شد بسرعت تمام روى به دروازه نهاد ديد مردم خاك برسر كنان حسين حسين گويان مىروند جناب محمّد نيز اشگ مىريخت و روان شد تا به منزلگاه قافله اشگ و آه رسيد چشمش برعلمهاى سياه و خيام بىصاحب برادرش افتاد از اسب به روى خاك درغلطيد و از هوش رفت خبر به امام عباد سيد سجّاد دادند كه اينك عموى شما از غم به خاك افتاده و از هوش رفته بيمار كربلا از خيمه بيرون آمد و خود را ببالين عمو رسانيد سر او را بكنار گرفت تا آنكه به هوش آمد چشم گشود برادرزاده يتيم خود را بالاى سر ديد ناله‌اى از دل پردرد كشيد و گفت اه يا بن اخى اين اخى اى پسر برادر كو برادرم كو تاج‌سرم اين قرّة عينى و ثمرة فؤادى اين خليفة ابى اين الحسين كو نور عينم كو فخر عالمينم كو خليفهء پدرم كو حسين برادرم امام زين العابدين با چشم پراشگ فرمود يا عمّ اتيتك يتيما عمو جان با پدر رفتم يتيم آمدم به روايت ابى مخنف آنچه در واقعه طفّ از مصائب و نوائب برسر ايشان آمده همه را بيان فرمود براى عمو يعنى عمو جان نبودى در كربلا كه چه‌ها برسر ما آمد گرداگرد ما را چون نگين انگشتر محاصره كردند اوّل آب را به روى ما بستند و پس بناى جنگ با ما نهادند از صبح تا بعد از ظهر اصحاب و انصار پدرم را شهيد كردند بيست و هشت جوان ما كه همراه بودند يكان يكان به ميدان رفتند از دم شمشير و تير و نوك خنجر و سنان بدنهاى نوخط جوانان گل‌عذار كه در روى زمين شبيه نداشتند پاره پاره نمودند شعر
كاش مىبودى زمين كربلا * كاش ميديدى شهيد كربلا آنزمان كز پشت زين افتاده بود * تن به زير پاى چكمه داده بود هرزمان مىگفت يا ربّ العطش * از عطش مىكرد هردم شاه غش
از اين مقوله مصائب از شام و كوفه را بيان مىفرمود و محمد حنفيه برسر و سينه ميزد و مىگفت يعزّ على يا ابا عبد اللّه يا اخى كيف طلبت ناصرا فلم تنصر و