مىگفت ايتونى بوالدى و قرّة عينى الان پدر مرا بياوريد نور چشم مرا حاضر كنيد تا توشه از جمالش بردارم لأنّى رايت رأسه بين يدى يزيد و هو ينكثه عمّه الان در خواب ديدم كه سر بريدهء پدرم در حضور يزيد است دارد چوب برلبان وى مىزند و آن سر با خدا مىنالد من سر بابايم را مىخواهم آن اسيران هرچه خواستند او را ساكت كنند ممكن نشد بلكه نالهاش دم به دم بيشتر و زاريش زيادتر مىشد چون زنان نتوانستند وى را ساكت كنند امام زين العابدين عليه السّلام پيش آمد و خواهر را در برگرفت و به سينه خود چسبانيد و تسلّى مىداد كه نورديده صبر كن و از گريه دل ما را مسوزان آن مظلومه آرام نمىگرفت و نوحه مىكرد
خداى جان تو بابا برس بفريادم * دمى بديدن رويت نماى دلشادم
تغافل از من خونينجگر مكن بابا * مرا به چشم يتيم نظر مكن بابا
مگر نه دختر سردار عالمين من * مگر نه دختر سلطان مشرقينم من
غريب و زار بمردم ز درد بىپدرى * گرسنه جان سپردم فغان ز دربهدرى
در اين سياهى شب جان رود از اعضايم * دگر محال كه بينم جمال بابايم
خوش آنزمان كه ز راه وفا بشام و سحر * بدى همى بسرم سايه جناب پدر
دوباره گر بشوم روبرو به حضرت باب * از او نه خواهش نان مىكنم نه خواهش آب