از قريش او را ديد ، گفت : چه خبر آوردهاى ؟
عبد الملك گفت : از امير ببايد شنيد .
آن مرد قريشى گفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون ، به خداى كه حسين عليه السّلام را كشتند .
عبد الملك خود را به نزد عمرو بن سعيد والى مدينه رساند ، وى از او پرسيد حال و خبر چيست ؟
عبد الملك گفت : آنچه فرح و سرور تو را افزون كند ، حسين بن على عليهما السّلام كشته شد .
عمرو بن سعيد گفت : بيرون برو و نداء كن و اين خبر را منتشر ساز
عبد الملك گويد : چون ندا دادم چنان فغان و شيون از خانههاى هاشميان برآمد كه هرگز چنان نديده بودم دوباره نزد عمرو بن سعيد آمدم ، چون مرا ديد شادىها كرد در حالى كه مىخنديد اين شعر عمرو بن معدى كرب را خواند .
شعر
عجت نساء بنى تميم عجة * كعجيج نسوتنا غداه الارانب
گريهاى كه امروز از مخدّرات هاشميه مىشنويد عوض گريهاى است كه از زنان ما بنى اميّه در قتل عثمان مىشنيديد سپس عمرو بن سعيد برمنبر رفت و براى مردم خطبه خواند و يزيد را ستود و دعاء كرد و در اثناء سخن گفت :
انّها لدمة بلدمة و صدمة بصدمة كم من خطبة بعد خطبه و موعظة بعد موعظة ، حكمة بالغة فما تغنى النّذر .
ما مىخواستيم تا حسين زنده بوده و كشته نشود ولى پيوسته ما را دشنام مىداد و ما او را مدح مىنموديم ، او مىبريد و ما وصل مىكرديم بارى چه مىتوان كرد او به خلافت و اطاعت يزيد تن نداد و ما رفع او را لازم دانستيم .
عبيد اللّه بن السّائب گفت : اگر صديقه طاهره زنده بود و سر بريده فرزند خويش را مىديد براو مىگريست .