بىتو آرام ندارم به گلستان جنان * كه جدا از تو فزايد غمم از جنّت و حور
آنچه با من به غياب تو نمودى غم تو * نتوانم كه حكايت كنم الّا به حضور
كور بادا به جهان ديده صاحبنظرى * كه ندارد نظرى با تو چه زيبا منظور
نيست از زنده عجب گر كه بميرد ز غمت * مردگان بازنشينند ز داغت به قبور
جودى اين لوء لوء منظوم كه كردى تضمين * به جهان گشت بيا از شر و شور نشور
نقل كلام مرحوم محدث قمى در منتهى الآمال
مرحوم محدّث قمى در منتهى الآمال مىفرمايد :
عمر بن سعد چون از كار شهادت امام حسين عليه السّلام پرداخت نخستين سر مبارك آن حضرت را به خولى بن زيد و حميد بن مسلم سپرد و در همان روز عاشوراء ايشان را بنزد عبيد اللّه بن زياد روانه كرد ، خولى آن سر مطهّر را برداشت و به تعجيل تمام شب خود را به كوفه رسانيد چون شب بود و ملاقات ابن زياد ممكن نمىگشت لاجرم به خانه رفت .
طبرى و شيخ ابن نما روايت كردهاند از نوار زوجه خولى كه گفت آن ملعون سر آن حضرت را در خانه آورد و در زير اجّانه « 1 » جاى داد و روى به رختخواب نهاد من از او پرسيدم چه خبر دارى ؟
گفت : مداخل يك دهر پيدا كردم ، سر حسين را آوردم .
گفتم : واى برتو مردمان طلا و نقره مىآورند تو سر حسين فرزند پيغمبر را
هامش
( 1 ) - بكسر همزه و تشديد جيم يعنى تغار و پياله