تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
ديگرباره شاهزاده والاتبار روى به لشگر مخالف آورده مبارز طلبيد ، هيچ كس را داعيه حرب او نشد و هرچند عمر سعد مبالغه مىكرد كسى سخن او را نمىشنيد ، پسر سعد در غضب شده لشگر خود را دشنام مىداد و نفرين مىكرد ، يوسف بن احجار اسب پيش راند و گفت : اى پسر سعد منشور ملك رى را تو گرفته‌اى و علم سپهسالارى را تو برافراشته‌اى چرا خودت پيش نمىروى و ما را نكوهش مىكنى ؟ عمر سعد جواب داد : امير مرا امر نكرده كه خود به حرب بروم بلكه اين لشگر را در فرمان من كرده تا ايشان را به حرب بفرستم ، پس تو بايد فرمان من ببرى نه آنكه به من فرمان دهى ، برو با اين پسر حرب كن و الّا از تو پيش پسر زياد شكايت كنم . يوسف بن احجار ترسيد و مركب برانگيخته به مصاف عبد اللّه آمد و از گرد راه كه رسيد نيزه را حواله سينه عبد اللّه كرد شاهزاده طعنه او را رد كرد نيزه‌اى برحلقومش زد كه سر سنان از قفايش آشكار شد و آن شقى نگونسار از مركب در افتاد و جان به مالك دوزخ سپرد ، پسرش طارق بن يوسف چون حال پدر بدينگونه ديد روى به مصاف عبد اللّه آورد و زبان به بيهوده‌گوئى گشاده و رسم حيا و ادب بريك طرف نهاده ، دشنام مىداد و سخنان ناسزا مىگفت . عبد اللّه را طاقت طاق شده با نيزه برطارق حمله كرد ، طارق با چابكى تمام تيغ كشيد و نيزه عبد اللّه را به دو نيم كرد و خواست كه همان تيغ را برعبد اللّه فرود آورد كه عبد اللّه مركب تاخت و سر دست او را با تيغ در هوا بگرفت و چنان دستش را پيچاند كه استخوان ساعدش در هم شكست و تيغش بيفتاد ، عبد اللّه بدست ديگر كمرش بگرفت و بهردو دست او را از خانه زين ربود و چنان برزمين زد كه همه استخوانهايش خورد شد . طارق عموئى داشت كه نامش مدرك بن سهل بود ، وى از كشته شدن پسر عمّ