به ميدان رفتن حرّ بن يزيد رياحى و موعظه كردن آن قوم مكّار را
چون ميدان كربلاء از حمله اوّل ساكت و آرام شد و دو لشگر صفوف خود را دوباره آراسته و منظّم كردند حرّ دلاور از مركب به زير آمد تنگ مركب را سخت كشيد همچون شير خشمآلود برپشت آن بادپا قرار گرفت و به سرعت خود را خدمت سلطان دنيا و آخرت رساند تعظيم كرد و عرض نمود :
فدايت شوم من آن بنده شرمنده و روسياهم كه از اوّل سر راه برتو گرفتم و در بيابانها به بيراهه روانه كردم و در اين مكان سختگيرى كردم اكنون از كردار زشتم پشيمانم
شعر
با خجالتهاى كلّى رو به راه آوردهام * جان پردرد و زبان عذرخواه آوردهام
برمن بىدلى ميفشان دست رد زيرا كه من * براميدى رو سوى اين بارگاه آوردهام
ديگرى زبانحال اين تائب واقعى را اين گونه وصيف كرده :
يكى بندهام پاى تا سر گناه * به دل مهربان و به لب عذرخواه
چسان سر برآرم ز شرمندگى * كه گردن كشيدم من از بندگى
تو درياى رحمت منم مشت خاك * بر اين خاك بخشى گر آبى چه باك
اى پسر پيغمبر به خدا سوگند نمىدانستم كار تو اين گونه زار مىشود ، من را ببخش و اذن فرما كه اين سر را در خاك قدمت اندازم شايد بدينوسيله آبروى باز رفته دوباره برگردد .
اين بگفت و اشگ از ديده باريد و زارزار چون ابر بهارى سرشگ از ديدگان برروى و محاسنش جارى شد .