تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
على اكبر و با عمر حفص و غلام او بود و ديگران را دور تر داشتند . حضرت فرمود : يابن سعد بازگشت تو به خداى عزّ اسمه خواهد بود مگر از خداوند انديشه ندارى و چون مىدانى كه فرزند كيستم با من قتال و جدال مىكنى ؟ ! اين كافران را بگذار و با من باش كه به اطاعت من به خداى تقرّب توان جست . عمر گفت : مىترسم تا خانه‌ام را ويران كنند . حضرت فرمود : نيكوتر از آن براى تو بسازم . باز گفت : بيم دارم تا ضياع و عقار من بستانند حضرت فرمود : از ضياع خاصه خويش كه در حجاز دارم تو را بهتر عوض دهم . گفت : برعيال خود هراسناكم . امام عليه السّلام خاموش شده ، بازگشت و مىفرمود : اميدوارم از گندم عراق نخورى و تو را چون گوسفندان سر ببرند و خداوند هرگز تو را نيامرزد . عمر گفت : اگر گندم نباشد در جو نيز كفايت است . به روايت مفيد عليه الرّحمه چون حضرت با عمر ملاقات فرمود قدرى نجوى كرده بازگشتند و هركس به گمان و حدس خويش سخنى مىگفت بدون اينكه مقالات آنها شنيده يا ديگرى برايشان بازگو كرده باشد ، برخى اين‌طور پنداشتند كه حضرت فرمودند : بگذاريد تا بدان جاى كه آمده‌ام بازگردم يا خود به شام نزد يزيد بن معاويه شوم يا مانند ديگر مسلمانان به يكى از ثغور اسلام روم چنان كه ابن اثير و سبط بن جوزى و ديگر مورّخين بعد از ايراد اين خبر از عقبة بن سمعان روايت كرده‌اند كه از مدينه تا مكه و از مكه تا كربلاء در خدمت آن جناب بودم و جميع مخاطبات آن حضرت را شنيدم تا آنگاه كه به درجه رفيعه شهادت رسيد ، هيچ وقت نگفت كه
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 371 | سيد محمد جواد ذهنى تهرانى