تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
اى امير من مسلم را ديدم كه به بازار درودگران مىرفت و روى به دروازهء بصره نهاده بود ، نعمان با پنجاه سوار بدانجانب روان شد ، ناگاه مسلم باز پس نگريست جمعى از سواران را ديد كه از عقب او مىآيند فى الحال از اسب فرود آمد و بانگ براسب زد ، اسب برشارع بازار روان شد ناگاه مسلم روى به محلّه نهاد و گمان مىبرد كه از آنجا راه بيرون مىرود ، آن كوچه خود پيش بسته بود مسلم بدان كوچه درون رفت مسجد ويرانى ديد بدان مسجد درآمد و در گوشه‌اى بنشت ، امّا چون نعمان پى اسب برگرفت و مىرفت تا به محلّه حلّاجان اسب را بازيافت و از سوار هيچ اثر پيدا نبود حاجب خيره فرومانده ، اسب را گرفته بازگشت و پيش پسر زياد آمده صورت حال بازنمود ابن زياد بفرمود تا دروازه‌ها را مضبوط كردند و در محله‌ها منادى زدند كه هركه خبر مسلم يا سر مسلم را بياورد او را از مال دنيا توانگر گردانم ، مردم در تكاپوى وى افتادند و قدم در راه جست‌وجوى نهادند و مسلم در آن مسجد ويرانه گرسنه و تشنه بود تا شب درآمد قدم از مسجد بيرون نهاد و نمىدانست كه كجا مىرود و با خود مىگفت : اى دريغ كه در ميان دشمنان گرفتارم و از ميان ملازمان امام حسين بر كنار ، نه محرمى كه با او زمانى غم دل بگذارم و نه همدمى كه راز سينه و غم ديرينه با او در ميان آرم ، نه پيكى دارم كه نامهء سوزناك دردآميز من به امام حسين رساند نه يارى كه پيغام غمزداى محنت‌انگيز من ببارگاه ولايت پناه آن حضرت معروض دارد .
نه قاصدى كه پيامى به نزد يار برد * نه محرمى كه سلامى بدان ديار برد فتاده‌ايم به شهر غريب و يارى نيست * كه قصّه‌اى ز غريبى به شهريار برد
مسلم سرگشته و حيران در آن محلّه مىرفت ناگاه به در سرائى رسيد پيرزنى ديد آنجا نشسته تسبيحى در دست مىگرداند و كلمه ذكر الهى برزبان مىگذراند و نام آن زن طوعه بود ، مسلم گفت : يا امة الله هيچ توانى كه مرا شربت آبى دهى تا حق تعالى تو را از تشنگى قيامت نگاهدارد كه من به غايت سوخته‌دل و تشنه‌جگرم .
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 156 | سيد محمد جواد ذهنى تهرانى