مىگفت : « قد قتلنا صناديد القوم فلو رجعنا استأصلناهم . » ( « 1 » )
حارث ابن هشام ، عمرو بن العاص ، خالد بن وليد و عكرمهء بن ابى جهل كه پدرش در جنگ بدر كشته شده بود نيز در انديشهء هجوم به مدينه و غارت اموال مسلمانان و كشتن پيامبر ( ص ) بودند . ( « 2 » )
هنگامى كه آفتاب روز دوشنبه ، نهم شوال ، منطقه را روشن ساخت ، معبد خزاعى ، رئيس قبيلهء خزاعه ، پس از ديدار با پيامبر ( ص ) و ابراز همدردى نسبت به شهادت حضرت سيدالشهداء حمزهء بن عبدالمطلب ( ع ) ، در گذر از منطقهء روحا ، ابوسفيان را ديد .
ابوسفيان از او پرسيد : از محمد [ ( ص ) ] چه خبرى دارى ؟ او بىدرنگ پاسخ داد : او با لشكرى بزرگ كه مانند آن را نديدهام ، به سوى شما در حركت است . مردم مدينه - اوس و خزرج - همه آمدهاند و طولى نمىكشد كه پيشانى اسبان آنان ، از پشت تپهها آشكار خواهد شد .
ابوسفيان كه گمان مىكرد با ضربات خود ، پيامبر ( ص ) و ياران آن حضرت را به ستوه آورده ، انتظار شنيدن چنين سخنانى را نداشت و به ياد شجاعت
هامش
( 1 ) . اعلام الورى / 86 .
( 2 ) . تفسير نورالثقلين 1 / 410 ، به نقل از تفسير علىابن ابراهيم .