در اين سوره با اشاره به مسافرتهاى تجارى قريش در زمستان به يمن و در تابستان به شام ، دعوت مىكند كه بايد رب اين خانهء كعبه را بپرستيد ؛ همان كسى كه ايشان را از گرسنگى نجات داد ، و آنان را از ترس ايمن ساخت . « 1 » جاحظ مىگويد : قريش هنگام خروج از مكه اشيايى خاص بر خود آويزان مىكردند تا ديگران بدانند آنان اهل حرم هستند و لذا كسى به آنها آسيبى نمىرساند . « 2 » در قرآن آمده است :
« إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ ؛
« 3 » اولين خانهاى كه براى عبادت مردم بنا شده همان مكه است كه در آن بركت و هدايت براى جهانيان است . »
علامهء طباطبايى در تفسير
« مُبارَكاً »
مىفرمايد : « 4 » مقصود از آن بركت دنيوى است كه در مكه وجود دارد . كلمه
« هُدىً لِلْعالَمِينَ »
نيز به بركت معنوى اشاره مىكند . اين بركت دنيوى همان وفور نعمت و ارزاق است كه به علت وجود انگيزهء عمران و آبادى در آن مردم و حضورشان در آنجا و احترام و اكرام به آنها ، در آنجا يافت مىشود . بازگشت اين مسأله دعاى ابراهيم عليه السلام است كه : « اى پروردگار ما ، برخى از فرزندانم را به واديى بىهيچ كِشْتهاى ، نزديك خانهء گرامى تو ، جاى دادم ؛ اى پروردگار ما ، تا نماز بگزارند ، دلهاى مردمان چنان كن كه هواى آنها كند و از هر ثمرهاى روزيشان ده ، باشد كه سپاسگزارى كنند . « 5 »
شريعت دينى عرب
بحث ما تاكنون دربارهء مسايل اعتقادى و فكرى اعراب در زمينهء توحيد و شرك و نيز معاد بوده است . گفتيم كه عموميترين وجه اشتراك همهء انديشههاى موجود ، همان شرك به خداوند است كه به گونههاى مختلفى ميان آنان رواج داشته است . اكنون به بحث دربارهء شريعت عملى - دينى و قوانينى كه روابط آنها را در ابعاد مختلف عبادى - اجتماعى منظم مىكرده مىپردازيم : همانطور كه در مباحث گذشته اشاره شد ، به علت عدم وجود فكر و انديشه و استدلال و منطق ، رفتارهاى آنها بر اساس تقليد از بزرگان و سران قوم بوده است .
اگر در آن جامعه ابتكارى وجود داشت برخاسته از رفتار اشراف بود .
سير پيدايش سنن جارى چنين بود كه ، آنچه در عرف و عادات روزانه اتفاق مىافتاد كم كم به صورت سنت تلقى مىشد ، و محيط ، همه را ملزم به اطاعت از آنها مىكرد بطورى كه عدم رعايت سنتها ، سبب طرد افراد خاطى از قبيله مىشد . حلال و حرام آنها چيزى جز
هامش
( 1 ) . ر . ك . سورهء قريش ، 106
( 2 ) . رسائل الجاحظ ، ج 1 ، ص 188
( 3 ) . آل عمران ، 96
( 4 ) . الميزان ، ج 3 ، ص 351 - 350
( 5 ) . ابراهيم ، 37