يسبقنّ بالعمل به غيركم ؛ « 1 » لا بد اينطور كه شد كار ، به اينجا مىكشد . نبايد ملامت نماييم مگر خود را ؛ زيرا خود كرده را تدبير نيست . شعر :
هر كه را دين است كارش زار نيست * هر كه را شمع است ، شامش تار نيست
گر به ما با چشم باطن بنگرى * ديدهاى چون ديدهء ما تار نيست
هركه آمد اندرين بازار گفت * غير آزار اندرين بازار نيست
هيچ كار ما نخواهد شد درست * زان كه ما را هيچ با دين كار نيست
گوش اهل مملكت از مرد و زن * جز به صوت راديو يا تار نيست
چشم اهل كشور از پير و جوان * جز به روى يار گلرخسار نيست
پاى اهل ميهن از خرد و كلان * جز به راهى زشت در رفتار نيست
دست خلق از سالخورد و خردسال * جز به جام بادهء گلنار نيست
نامهء اعمال ما گر بنگرى * غير رسوايى در اين طومار نيست
هركسى كاين دوره آيد روى كار * جز به فكر درهم و دينار نيست
از چه رو ما را به راه زندگى * آنكه رهبر مىشود ديندار نيست
هركه گردد باغبان باغ ما * غير گل چيدن مر او را كار نيست
اى خوش آن مردى كه در باغ وجود * گر بسر گل نيست ، در پا خار نيست
مال اهل خانه باشد زانِ دزد * چون ز بُن اين خانه را ديوار نيست
حاج كيانى از استماع اين كلمات پندآميز و اين مقالات شورانگيز عين الحيات دنيا در نظرش تيره و تار و از مقام دانش و اطلاع و فصاحت و بلاغت خانم عين الحيات مات گرديد . غذا نخورده به دكان خود برگشت . عين الحيات هم دست دختران چون اختران خود را گرفته به منزل آمد و همى دختران خود را پند و اندرز و نصيحت مىنمود و مفاسد بىحجابى و مدارس جديده و خرابىهاى متجدّدين عصريهء را براى نور ديدگان خود شرح مىداد كه مبادا وقتى ، ميل به اوضاع و تشكيلات جديده براى آنها پيدا شود .
چون شوهر عين الحيات ملّا عبد الرحمن به خانه آمد ، قضيّه را من البدايه الى النهايه به سمع شوهر رساند . ملّا عبد الرحمن بدون تأمل رفت و حاج مهدى كتابفروش را از ماجرا آگاهيش داد . حاج مهدى برخاست رفت در دكان حاج كيانى عطر فروش ، در ظاهر براى خريد عطر و در باطن براى نمك پاشى بر جراحت دلش . گفت آقاى حاجى ! دلم مىخواهد يك عطرى به من بدهى كه هر وقت استعمال مىكنم ، دختران مدرسه به من مايل شوند تا ما هم مثل فلان مدير مدرسه گلى بچينيم ؛ ولى ما انصاف و احتياط كارى را از دست
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 16 ، ص 120 ، ج 17 ، ص 5 ؛ كشف الغمه ، ج 1 ، ص 431