دست همان كس كه تمام اين خوش رقصىها را براى او نمود ، در كنارش نهاد و او را به « بئس المهاد » انتقالش داد و تا بود براى بىعفّتى و بىناموسى جانفشانىها نمود و براى نمونه و مسطور ، اين است چند شعر از اشعارش :
آتش طبع تو عشقى كه روان است چو آب * رخ دوشيزه نگر از چه فكنده است نقاب
از حجاب است كه اين قوم خرابند خراب * اين خرابى ز حجاب است كه نايد به حساب
در حجاب است سخن گرچه بود ردّ حجاب * تو سزد فخر كنى بر دگران بدهى درس
عيب باشد كه تو را از دگران باشد ترس * شرم چه ؟ مرد يكى بنده و زن يك بنده
زن چه كرده است كه از بنده بود شرمنده * چيست اين چادر و روبندهء نازيبنده
گر كفن نيست بگو چيست پس اين روبنده * مرده باد آنكه زنان زنده بگور افكنده
اين سخن مذهب هركس باشد * چادر و پيچه دگر بس باشد
* * *
با من از يك دو سه گوينده همآواز شود * كمكم اين زمزمه در جامعه آغاز شود
از همين زمزمهها روى زنان باز شود * لذّت از زندگى جامعه احراز شود
عزّت و فتح به اين جامعه دمساز شود * ورنه تا زن بكفن سر برده
نيمى از ملت ايران مرده « 1 »
اشعارى كه گذشت ، برگرفته از نمايشنامهء « كفن سياه » « 2 » است كه از زبان يك زن باستانى با نام خسرودخت سروده شده است . در واقع ، اين نمايشنامه ارتباط با منظومهء رستاخيز شهرياران ايران دارد كه يادى است از شهرياران باستانى و عظمت و شكوه گذشته كه در انديشه امثال عشقى ، پايمال حملهء اعراب شده است . اين اشعار در كنار خرابهء تيسفون و طاق كسرى در سال 1334 ق / 1295 ش سروده شده است . « 3 » در اين منظومه هريك از شاهان ايرانى مانند كورش ، داريوش ، انوشيروان و خسرو پرويز مطالبى را بيان مىكنند ، و از آن ميان خسرودخت با كفن سياه ظاهر شده ، اشعارى مىسرايد كه قالبى است براى بيان ديدگاههاى عشقى نسبت به مسألهء حجاب . زبان حال خسرودخت كه در كفنى سياه ظاهر مىشود ، چنين است :
مر مرا هيچ گنه نيست به جز آنكه زنم * زين گناه است كه تا زندهام اندر كفنم
هامش
( 1 ) . كشف الغرور ، ص 42
( 2 ) . بنگريد : كليات مصوّر عشقى ، صص 201 - 218 . اشعار ياد شده در صفحهء 218 آمده و تفاوت مختصرى با آنچه كه در احسن الحكايات ( صص 111 - 112 ) آمده دارد .
( 3 ) . كليات مصور عشقى ، ( تهران ، جاويدان ، 1375 ) ص 329