دو نظام شناخت ؛ شرق و غرب
هدف تفكّر علمى ، اين است كه وجوه هر چه بيشتر واقعيّت را ، تحت فرمولهاى خود درآورد . علم ، در همان حال كه به سوى اين هدف پيش مىرود ، وجهى از تاريخ بشر مىشود . بنابراين ، طبيعى است كه مردم ، همان پرسشهايى را كه از « تاريخ » - به طور اعمّ - مىكنند ، از « علم » نيز بپرسند : « حقيقتا چقدر مىدانيم ؟ » و « معناى تمام اين چيزها چيست ؟ »
وقتى تفكّر به درون معطوف مىگردد ، پژوهش در « فلسفه » و روش علوم متولّد مىشود . كمال مطلوب اين است كه اين مطالعات ، جزء جدا نشدنى علم مورد بحث باشد .
هدف اين مطالعات ، بايد روشن كردن پايههاى تفكّر علمى ، تشريح شيوهء دستيابى به حقيقت ، و روشن ساختن اعتقادها و پيشفرضهائى باشد كه دانشمندان در مقام دانشمند ، در باطن ، به آنها معتقدند ، ولى وقتى افكارشان به برون و به سوى واقعيّت معطوف مىشود ، اجبارى به تصريح آنها احساس نمىكنند . بررسى روش شناختى براى « علم » ، به منزلهء خودشناسى براى « انسان » است . ولى همانطور كه براى بشر ، انجام دادن هر كارى ، آسانتر از درك علّت انجام دادن است ، دانشمندان نيز به كشف قضاياى جهان مادّى و اجتماعى راغبترند ، تا توافق بر روى « چرا » ها و « چگونه » هاى عميقتر علمشان .
شمار متفكّران برجستهاى كه نااميدانه تسليم اين امر شدهاند ، و تأكيد مىكنند كه :
« علم ، همان كارى است كه علم انجام مىدهد » كم نيست . اينان ، به طور مسلّم ، گفتهء خود را جدّى نمىگيرند ، و گرنه دچار « تناقض » مىشوند . . . « 1 »
هامش
( 1 ) - « فلسفه و اقتصاد » ، چاپ اوّل 1375 ، ترجمهء مرتضى نصرت ، حسين راغفر ، شركت انتشارات علمى و