بخش ، چنان كه به پدر و مادر او بركت دادى ، به مهربانىات اى مهربانترين مهربانان .
در اين هنگام امام برخاست و او را با نام صدا كرد و فرمود : اى صافى ! غلام وحشتزده از جاى برخاست و گفت : سرورم ! و اى سرور همهء مؤمنان ! من شما را نديدم ، مرا ببخش .
امام فرمود : مرا حلال كن ، زيرا بدون اجازه وارد بستانت شدم !
صافى گفت : به خاطر فضيلت و سرورى و كرم خود چنين سخنى را مىگويى !
امام فرمود : ديدم نيمى از نان را خود مىخورى و نيم ديگر را به سگ مىدهى ، چرا ؟
غلام گفت : سرورم هنگامى كه من نان مىخوردم اين سگ به من مىنگريست و من از نگاهش شرم كردم ، از اين گذشته اين هم سگ شماست كه بستانتان را در برابر دشمنان مىپايد و من هم بردهء شمايم و هر دو رزق رسيده از شما را مىخورديم .
امام عليه السلام گريست و فرمود : تو در راه خدا آزادى و با رضايت خاطر هزار دينار به تو مىبخشم !
غلام گفت : اگر مرا آزاد كنيد باز هم دوست دارم عهدهدار بستان شما باشم .
امام فرمود : مرد هرگاه سخنى بر زبان جارى مىكند ، شايسته است كه آن را با عمل خود ثابت كند و من پيش از اين گفتم : بدون اجازهء تو به بستانت وارد شدم و سخن خود را با عمل ثابت كردم و باغ را با هر آنچه در آن است به تو بخشيدم !
غلام گفت : اگر شما بستانت را به من بخشيدى من هم آن را وقف
اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى) — صفحة 520
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٥٢٠