سوى ابى الحسن على بن محمّد عليهما السلام رفتم ، به من اجازهء ورود داد ، هنگامى كه نشستم فرمود : اى ابا هاشم ! كدام نعمت خداى عزّ و جلّ را بر خود مىخواهى شكر كنى ؟ !
زبانم بند آمد و نمىدانستم چه جوابى به حضرت بدهم ، امام عليه السلام شروع به سخن كرده ، فرمود :
رَزَقَكَ الإيمَانَ فَحَرَّمَ بَدَنَكَ عَلَى النَّارِ ،
[ خداى مهربان ] ايمان را روزى تو كرد در نتيجه بدنت را بر آتش دوزخ حرام نمود .
وَرَزَقَكَ العَافِيَةَ فَأعَانَكَ عَلَى الطَّاعَةِ ،
و سلامتى و عافيت به تو بخشيد ، در نتيجه تو را بر طاعت و عبادت يارى داد .
وَرَزَقَكَ القُنُوعَ فَصَانَكَ عَنِ التَبَذُّلِ
. و قناعت را روزى تو فرمود در نتيجه از ناخويشتندارى مصونت داشت .
اى ابوهاشم ! من به اين خاطر با اين مطالب با تو شروع به سخن كردم كه گمان بردم مىخواهى نزد من از كسى كه اين همه لطف و محبت در حق تو كرده ، شكايت كنى ، در ضمن دستور دادهام صد دينار به تو بدهند ، آن را بگير « 1 » .
هامش
( 1 ) - من لا يحضره الفقيه : 4 / 401 ، من ألفاظ رسول اللّه صلى الله عليه و آله حديث 5863 ؛ الأمالى ، صدوق : 412 ، المجلس الرابع والستون ؛ بحار الأنوار : 50 / 129 ، باب 3 ، حديث 7 .