به همان خانه رفتند ديدند گوسفند آنجا است ، صاحب خانه را به اتهام دزدى دستگير كردند ، لباسهايش را پاره كرده كتك زدند ، وى قسم مىخورد كه گوسفند را ندزديده است .
او را خدمت امام آوردند ، حضرت فرمود :
چرا به او ستم كردهايد ؟ گوسفند ، خودش به خانهء او داخل شده و او اطلاعى نداشته است .
آنگاه امام از او دلجويى نمود و مبلغى در مقابل لباسها و كتكى كه خورده بود به او بخشيد « 1 » .
وقار و متانت امام جواد عليه السلام
گويند پس از شهادت امام رضا عليه السلام چون مردم نام مأمون را بر زبان مىآوردند ، او را سرزنش و ملامت مىكردند ، خواست كه خود را از آن جرم و گناه تبرئه كند ، به اين جهت از سفر خراسان به بغداد آمد ، نامهاى براى امام محمّد تقى عليه السلام نوشت و با اكرام و اعزاز او را خواست . امام به بغداد آمد . مأمون پيش از آنكه وى را ببيند ، به شكار رفت .
در بين راه به گروهى از كودكان رسيد كه در ميان راه ايستاده بودند ، امام جواد عليه السلام هم در آنجا ايستاده بود ، چون كودكان كبكبهء مأمون را ديدند ، پراكنده شدند ، امام از جايگاه خود حركت نكرد ! با نهايت آرامش و وقار در جاى خود ايستاد تا آنكه مأمون به نزديك او رسيد ، از ديدار كودك در شگفت گشت ، عنان اسب بركشيد ، پرسيد : چرا مانند كودكان ديگر از سر راه دور نشديد و از جاى خود حركتى نكرديد ؟
در پاسخ فرمود : اى خليفه ! راه تنگ نبود كه بر تو گشاد گردانم ! و جرم
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : 50 / 47 باب 26 ، حديث 22 .