روى زمين نشسته بودند و مىخوردند ، چون حضرت امام حسن عليه السلام را ديدند گفتند : اى پسر رسول خدا ! بيا و با ما هم غذا شو ! به شتاب از مركب به زير آمد و گفت : خدا متكبران را دوست ندارد و با آنان به خوردن غذا مشغول شد .
سپس همهء آنان را به ميهمانى خود دعوت فرمود ، هم به آنان غذا داد و هم لباس « 1 » .
حاجتت را بنويس
مردى به محضر حضرتش حاجت آورد ، آن بزرگوار به او فرمود :
حاجتت را بنويس و به ما بده ، چون نامهاش را خواند دو برابر خواستهاش به او مرحمت فرمود .
يكى از حاضران گفت : اين نامه چقدر براى او پربركت بود ! فرمود :
بركت آن براى ما بيشتر بود زيرا ما را اهل نيكى ساخت ، مگر نمىدانى كه نيكى آن است كه بىخواهش به كسى چيزى دهند ، اما آنچه پس از خواهش مىدهند بهاى ناچيزى است در برابر آبروى خواهنده ، شايد آن كس كه شبى را با اضطراب ميان بيم و اميد به سر برده و نمىدانسته كه آيا در برابر عرض نيازش دست رد به سينهء او خواهى زد يا شادى قبول به او خواهى بخشيد و اكنون با تن لرزان و دل پرتبش نزد تو آمده ، آنگاه تو فقط به اندازهء خواستهاش به او ببخشى در برابر آبرويى كه نزد تو ريخته بهاى اندكى به او دادهاى « 2 » .
هامش
( 1 ) - المناقب : 4 / 23 ؛ بحار الأنوار : 43 / 351 ، باب 16 ، حديث 28 .
( 2 ) - صلح حسن : 42 - 43 .