و سلمان رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ أَجْمَعِينَ « 1 » .
* * * روايت كنند كه اميرالمؤمنين على كَرَّمَ اللّهُ وَجْهَهُ غلامى را بخواند ، نيامد . ديگر بار بخواند ، نيامد ، سه ديگر بخواند او را ، نيامد . على بر پاى خاست آمد ، او را ديد ، پشت بازگذاشته ؛ گفت : اى غلام ! آواز من نشنيدى كه چندين بار تو را خواندم ؟ گفت : شنيدم ، گفت : پس چرا نيامدى ؟ گفت :
كريمىِ تو دانستم ، ايمن بودم از عقوبتِ تو ، كاهلى كردم نيامدم . گفت : برو كه تو را آزاد كردم از بهرِ خداى عزوجلّ « 2 » .
هامش
( 1 ) - رساله قشيريه : 582 .
( 2 ) - رساله قشيريه : 394 .