بناهايى كه در جهت خير داشتم به قم مىرفتم ، در اين رفت و آمد از فقر دهها خانواده مطلع شدم ، براى هر يك به فراخور حالشان سهمى قرار دادم ، عصر پنجشنبهاى نزديك حرم نشسته بودم ، پيرهزنى سراغم را مىگرفت ، يكى از خادمان حرم وى را به سوى من هدايت كرد ، يازده ريال به من داد ، به او گفتم : چيست ؟ پاسخ داد : من از آن خانوادههايى هستم كه از اعطاى شما سهم دارد ، با زحمت به شناخت شما نايل شدم ، تا ديروز بىخرجى بودم ، ديروز پسرم از سربازى آمد و همان ديروز سركار رفت و شب با گرفتن مزد به خانه آمد اين يازده ريال از كمك شما باقى مانده بود كه من با كمك پسرم نسبت به آن بىنياز شدم ، خرج كردن آن را حرام دانستم ، به اين خاطر پس آوردم تا به مستحق ديگر برسد ! ! « 1 »
473 - برو عصبانى نشو
عبدالاعلى مىگويد : به حضرت صادق عليه السلام عرضه داشتم : مرا موعظهاى كن كه از آن بهرهمند شوم . فرمود : مردى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و همين سؤال را كرد حضرت فرمود : برو و عصبانى مشو ، برگشت و دوباره سؤالش را تكرار كرد ، حضرت فرمود ؛ برو و عصبانى مشو ، دوباره آمد همان سؤال را كرد حضرت بار سوم همان پاسخ را داد « 2 » .
474 - به همان موعظه اكتفا كردم
حضرت باقر عليه السلام مىفرمايند : مردى به پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشت : چيزى به من ياد بده ، حضرت فرمود : برو و عصبانى مشو .
آن مرد مىگويد : به همان موعظه اكتفا كرده به سوى اهلم روانه شدم ، مدتى گذشت
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 10 / 226 .
( 2 ) - عرفان اسلامى : 10 / 267 .