اكنون سال ها از آن روزهاى سياه مىگذرد و هنوز آثار آن شكنجهها كه بزرگ ترين نشان افتخار است ، در تن عمار باقى مىباشد .
عمار بسيار مورد لطف و عنايت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و در ميان مسلمانان موقعيتى به سزا داشت و همه با ديدهء تقديس و احترام به او مىنگريستند .
وقتى كه از جاى برخاست چشم ها به او دوخته شد تا بدانند چه مىخواهد بكند و چه مىخواهد بگويد .
عمار عرض كرد : يا رسول اللّه ! اجازه مىفرماييد كه من اين گردن بند را بخرم ؟ پيغمبر فرمود : بخر و هركس با تو در خريد آن شركت كند ، خداى در آتش دوزخ عذابش نخواهد كرد .
عمار به مرد بينوا رو كرد و پرسيد : گردن بند را چند مىفروشى ؟
بينوا گفت : به غذايى كه از نان و گوشت باشد و سيرم كند و پارچهاى كه تنم را بپوشاند و دينارى كه به منزلم برساند .
عمار گفت : هشت دينار زر و دويست درهم سيم ، بُردى از يمن ، چارپايى كه تو را به خانه برساند مىدهم و تو را از نان و گوشت سير خواهم كرد .
مرد بينوا از اين نيكوكارى عمار در تعجب شده گفت : اى مرد ! تو چقدر جوانمرد هستى ! !
عمار و مرد بينوا از مسجد خارج شدند . . .
اين بار سومى بود كه بينوا ، حضور پيغمبر مهربان شرفياب مىشد ، در هر بار حالش از گذشته بهتر بود ، اكنون شكمش سير است ، جامهاى از بُرد يمانى به تن كرده ، زر و سيم بسيارى همراه دارد و زبانش به ثناى رسول خدا صلى الله عليه و آله گوياست .
عرض مىكند :
يا رسول اللّه ! گرسنه بودم سيرم كردى ، برهنه بودم پوشيدهام كردهاى ، پياده بودم
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 200
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٢٠٠