و عظمتم در اين راه مبدل به خوارى شده ؟ مىگويند : استخوانهاى آدمى خواهد پوسيد و من مىگويم : كه اگر استخوانهايم در وسط گور بپوسند دوستى تو از دل زائل نخواهد شد ، دل من از زمانهاى پيش شراب محبّت تو مىنوشيد ، حتّى در ايّام صباوت و كودكى .
در سرم فتنهاى و سودايى است * در سرم شورشىّ و غوغايى است
هر دم از ترك چشم غمّازى * در دلم غارتى و يغمايى است
پس اين پرده دلربايى هست * دل زجا رفتن من از جايى است
ساقيى هست زير پردهء غيب * كه به هر گوشه مست و شيدايى است
در درون هست خمر و خمّارى * كز برون مستيى و هىهايى است
از تو اى آرزوى دل شدگان * در دل هر كسى تمنايى است
بدين حال و حالت ، آن جوان همراه مىآمد تا بدان شهر از يمن كه مقصود ما بود رسيديم .
آن كس را كه طالب ديدارش بوديم از مأواى او پرسيده ، به در خانهاش رفتيم . در بكوفتيم ، فى الحال يكى در باز كرد ، مانند كسى بود كه گويى اهل قبور است ، ما را به درون خانه دعوت كرد . آن جوان بر همه سبقت نموده سلام كرد و با او مصافحه نمود . وى جواب سلام داد و با او با نحو ديگرى مكالمه كرد و بشارت داد به زبان حال او را به امرى كه گويا نسبت به او روى خواهد داد .
پس آن جوان سبقت در كلام كرده به دو گفت : اى سيّد من ! خداى تعالى شما و امثال شما را پزشك بيمارىهاى دل و معالجه كنندهء دردهاى گناه قرار داده ، مرا در محلّى زخمى است كه گوشت و پوست آن محل را خورده و دردى است در تن كه جايگير و مزمن شده ، اين دردى كه از من شناختى به پارهاى از مراهم محبّت و داروى توجّه آن را علاج كن .
آن بزرگ به وى گفت : بپرس آنچه را مىخواهى از علاج اين مرض تا من جواب آن را يك يك به تو باز گويم .
پرسيد : « ما عَلامَةُ الْخُوفِ مِنَ اللّهِ تعالى » . نشانهء ترس از خدا چيست ؟