تو [ پيش از اين ] نمىدانستى كتاب و ايمان چيست ؟ ولى آن [ كتاب ] را نورى قرار داديم كه هر كس از بندگانمان را بخواهيم به وسيلهء آن هدايت مىكنيم ؛ بىترديد تو [ مردم را ] به راهى راست هدايت مىنمايى .
امام صادق عليه السلام فرمود :
به راستى كه خدا تو را هدايت كرده است ، سپس سه بار فرمود : خداوندا ! او را هدايت فرما ؟ آن گاه به دو گفت : اى پسر جانم ! از هرچه خواهى بپرس .
گفتم : پدر و مادرم و فاميلم همه ترسا هستند و مادرم نابينا است ، من با آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم ؟
فرمود : آنها گوشت خوك مىخورند ؟ گفتم : نه ، بلكه به آن دست نمىزنند .
فرمود : باكى نيست به مادرت توجه كن و به او احسان كن و چون بميرد او را به ديگرى وامگذار و خودت به كارهاى او قيام كن و وسايل وى را فراهم آور و به كسى خبر مده كه مرا ديدهاى تا در مِنى به نزد من آيى ان شاء اللّه .
زكريا مىگويد : در منى نزد آن حضرت رفتم ، مردم دورش جمع بودند . او هم به مانند يك معلم كودكان با آنان رفتار مىكرد ، اين يك پرسش مىكرد و آن يك چيزى مىپرسيد ، چون به كوفه برگشتم به مادرم مهربانى مىكردم و به دست خودم به او خوراك مىدادم و جامه و سر او را جستجو مىكردم و جانوران را دور مىنمودم و به او خدمت فوقالعاده داشتم ، مادرم به من گفت : پسر جانم ! تو با من چنين رفتار نمىكردى آن زمان كه هم كيش من بودى ، پس اين چه خوشرفتارى است كه از تو مىبينم ، آيا به خاطر هجرت تو و متدين شدنت به آيين اسلام است ؟
گفتم : يكى از فرزندان پيغمبر به ما چنين دستور داده است ! گفت : اين مرد پيغمبر است ؟ گفتم : نه پيامبر زاده است . گفت : پسر جانم ! او پيغمبر است اينها
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 340
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣٤٠