تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
مىبستم و پرده را مىآويختم و چراغ را خاموش و پس از عبادت مىخوابيدم ، شب چهلم خوابيده بودم كه صداى در بلند شد ، برخاستم و گفتم : كيست كه جز محمّد را نيايد درِ اين خانه را بزند كه ناگهان صداى دلنواز رسول اسلام صلى الله عليه و آله را شنيدم كه مىگويد : خديجه منم ! با عجله در را باز كرده و از آن جناب استقبال كردم و همان شب به نور مقدس دخترم زهرا منوّر شده و حامل آن امانت بزرگ الهى شدم « 1 » ! شيخ صدوق به سند معتبر از مفضل روايت مىكند كه : چون خديجه با رسول اسلام صلى الله عليه و آله ازدواج كرد ، زنان مكه بر اثر عداوتى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند از خديجه جدا شدند و رفت و آمد با آن حسنهء روزگار را ترك كردند ، خديجهء كبرى از اين جهت در غم و غصه بود تا به زهرا حامله شد ، از آن وقت به بعد شادى عجيبى براى او آمد و با حمل خود به انس نشست و اين معنا را از رسول خدا صلى الله عليه و آله پنهان مىداشت . روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله بر او وارد شد ، شنيد خديجه سخن مىگويد ، پرسيد : با كه سخن مىگفتى ؟ عرضه داشت : با فرزندى كه در شكم دارم ، حضرت فرمود : آرى ، اى خديجه ! اينك جبرييل به من خبر داد كه اين طفلى كه در رحم دارى دختر است و اوست نسل طاهر با ميمنت و بركت كه خداوند نسل مرا از او به وجود مىآورد و از او امامان و پيشوايان دين به هم رسند و حق تعالى پس از انقطاع وحى آنان را خليفه‌هاى خود گرداند . چون موقع به دنيا آمدن فاطمه رسيد ، خديجه كبرى به سوى زنان قريش فرستاد تا نزد او حاضر شوند ، ايشان در جواب گفتند : ما را با تو كارى نيست ، چون همسر يتيم فقيرى هستى ، خديجه از جواب متكبران دوران سخت اندوهگين شد ، در اين
هامش
( 1 ) - العدد القوية : 220 ؛ من احوال الصديقة الطاهرة عليها السلام ؛ بحار الأنوار : 16 / 78 ، باب 5 ، حديث 20 .