اى انسان ! اى آدم ! كه خود را هم چون كرم خاكى گرفتار مشتى لجن شهوت و شكم كردهاى و به اين خاطر خويش را از تمام فيوضات بىبهره ساختهاى ، وقت آن شده كه به سوى او حركت كنى ، آرى به سوى او ، به سوى بىنهايت ، به سوى كرامت ، به سوى عظمت ، به سوى حقيقت ، به سوى اللّه ، آرى در ميقات يعنى جايىكه همه انبيا اشك ريختند و ائمه عليهم السلام سر تواضع به خاك سودند .
آرى ، در ميقات و به وقت تلبيه در آن دو پارچهء سپيد با تمام وجود ، در حالى كه سيل اشك از ديدهات جارى است با نوايى عاشقانه به پيشگاه محبوب بگو :
گر زشمعت چراغى افروزيم * خرمن خويش را بدان سوزيم
در غمت دود از آن به عرش رسد * آتشى كز درون برافروزيم
آفتاب جمال بر ما تاب * زان كه ما بىرخت سيه روزيم
تا ببينيم روى خوبت را * از دو عالم دو ديده بردوزيم
مايهء جان و دل براندازيم * به زعشقت چه مايه اندوزيم
هم چو طفلان به مكتب عشقت * ابجد عشق را بياموزيم
در غم عشق اگر رود سر ما * اى عراقى بيا كه فيروزيم « 1 »
لباس احرام
آن گاه به لباس احرام و ساير البسهها با ديدهء عقل نظر كن ، ببين در ساير لباسها در طول تاريخ از باب غرور و تكبر چه جنايتها كه بر بشر مظلوم نرفته و در اين لباس چه بيگانهها كه آشناى حرم نشدند .
وقت بدر آوردن لباس ظلم ، لباس فخر ، لباس كبر ، لباس غضب ، لباس درّندگى
هامش
( 1 ) - عشاقنامه ، فخرالدين عراقى .