اى خدا اى رهنماى گمرهان * اى تو دانا هم به پيدا و نهان
اى تو پيدا جز تو ناپيدا همه * وى تو بينا جز تو نابينا همه
يا غياث المستغيثين الغياث * اى نشاط جان غمگين الغياث
الغياث اى بيكران درياى لطف * الغياث اى موج توفانخيز لطف
دور گشتم گم شد آواز جرس * اى امير كاروان فريادرس
در ميان رهزنان ماندم اسير * گه به بالا مىكشندم گه به زير
آن چنان از عمق دل ناله كرد و خاك زير صورت ، از اشك ديده تر نمود كه امين وحى بر او نازل شد و سبب نالهء جانسوز او را از او پرسيد ؟ در پاسخ فرشته حق گفت :
چرا نگريم ؟ براى چه ننالم ؟ كه من بايد تا جان در بدن دارم در آتش اشك بسوزم و از حسرت جان بكاهم ، مگر نه اين است كه مولاى عزيز من و يار دلنواز من حضرت حق به خاطر عصيان من ، مرا از جوار قرب بيرون كرده و از بهشت عنبر سرشت خود كه جايگاه عزيزان اوست رانده و از پيشگاه رحمت بىنهايتش محروم نموده و جايم را بر فراز خاك تيره در اين بيابان پر از سنگ و خار قرار داده و از من ضعيف ناتوان و فقير دل شكسته روى برگردانده . بر من است كه تا مىتوانم بنالم و تا قدرت دارم اشك بريزم و در آتش حسرت و اندوه و پشيمانى بسوزم ! !
فرشتهء وحى به او گفت :
به پيشگاه لطف حق برگرد و وجود خويش را به زينت توبه بياراى كه توبه جبران كنندهء گناه گذشته است و علت جذب عنايت حق به سوى تائب ، رو به پيشگاه او كن و با زبان حال و قلبى سوزان به حضرت او عرضه بدار :
اى به ازل بوده و نابوده ما * وى به ابد زنده و فرسوده ما
حلقه زن خانه به دوش توايم * چون در تو حلقه به گوش توايم
بىطمعيم از همه سازندهاى * جز تو نداريم نوازندهاى