از حركت به سوى معشوق باز دارند ، قدرت نخواهند داشت .
نيّت اگر غير از اين معنى باشد ، چه ارزشى دارد و چه حركتى مىتواند در درون و برون انسان ايجاد كند و چه گونه مىتواند آدمى را از حضيض پستى به اوج واقعيت و قلهء حقيقت برساند ؟
آيا غير از اينگونه نيّت ، بقيهء خطورات قلب را مىتوان نيّت گفت ؟ آيا بدون اين طرز نيّت ، مىتوان به سوى معشوقى كه رفيع الدرجات است حركت كرد ، بدون نيّت رفيع ، رسيدن به رفيع الدرجات بدون شك بدانيد كه امكان ندارد ! !
عطار آن شيفتهء كوى دوست مىگويد :
مركب لنگست و راه دورست * دل را چكنم كه نا صبورست
اين راه بريدنم خيال است * وين شيوه گرفتنم غرورست
صد قرن چو باد اگر بپويم * هم باد بود كه يار دورست
با اين همه گر دمى برآرم * بى او همه فسق يا فجورست
دانى تو كه سر كافرى چيست * آن دم كه همى نه در حضورست
بى او نفسى مزن كه ناگاه * تيغت زند او كه بس غيورست
بگذر ز رجا و خوف كاين جا * چه جاى خيال و نار و نورست
حضور قلب
اين حضور قلبى كه بايد در همهء عبادات با انسان باشد و شايد در مسائل عبادى به چيزى اندازه آن سفارش نشده باشد ، بستگى به وضع نيّت و كيفيت قصد و تصميم انسان دارد .
از ما نخواستهاند كه فقط بدن را در عبادت حاضر كنيم ، حضور بدن تنها چه ارزشى دارد ؟ اگر بدن تنها حاضر باشد ، ولى جان و قلب حاضر نباشند ، عين نفاق است .