هر آن كالا كه در بازار عشق است * نوشته دست حق بر دفتر دل
سرشته عشق پاكان در نهادش * كز اصل پاك آمد گوهر دل
جهان معنوى را دل امير است * زفرّ عشق باشد افسر دل
چرا اين مرغ دل پرّد به هر شاخ * چو هست اسرار يار دل بر دل
فيلسوف بزرگ ، مرحوم حاج شيخ محمد حسين غروى اصفهانى معروف به كمپانى دربارهء عظمت دل گويد :
تا بىخبرى ز ترانه دل * هرگز نرسى به نشانه دل
روزانه نيك نمىبينى * بىناله و آه شبانه دل
تا چهره نگردد سرخ از خون * كى سبزه دمد زدانه دل
از خانه كعبه چه مىطلبى * اى از تو خرابى خانه دل
از موج بلا ايمن گردى * آنگه كه رسى به كرانه دل
اندر صدف دو جهان نبود * چون گوهر قدس يگانه دل
در مملكت سلطان وجود * گنجى نبود چو خزانه دل
جانا نظرى سوى مفتقرت * كآسوده شود زبهانه دل
عارف دل سوخته الهى قمشهاى در اين زمينه گويد :
زدانشور مپرس احوال دلبر * جمالش هست پيدا در دل دل
زحسن دلرباى حضرت دوست * هزاران پرده بگشا در دل دل
دو عالم را خرد آيينه آراست * رخش آيينه آرا در دل دل
محيط فكر بىپايان ادراك * چو يك حلقه به صحرا در دل دل
اگر عالم كتاب حقتعالى است * همه نقش است و معنى در دل دل
جمالش بر تو پنهان است و ماراست * چو خورشيد آشكارا در دل دل
« الهى » عقل و هوش و دانش افكند * كه عشق آمد تماشا در دل دل