مكن . يحيى گفت : مرا كافى است . « 1 » بيداران راه حق فرمودهاند :
دل راكب است و بدن مركب ، اگر راكب فهميده با شعور و با بصيرت باشد مركب را درست و صحيح مىراند تا به هدف برسد و نمىگذارد در طىّ مسير درچاله و چاه بيفتد . امّا اگر راكب غافل و خواب باشد مركب هر كجا دلش خواست مىرود و صاحبش را در بيابان زندگى به دست دزد ، راهزن و حيوانات درنده مىسپارد آنگاه هر دو از بين مىروند .
دل بيدار و قلب بى غفلت هم خودش را به ساحل نجات مىرساند ، هم ديگران را از گرفتارى نجات مىدهد .
ذكاوت امير كبير
امير كبير كه از رجال نامدار تاريخ ايران و از شخصيتهاى بزرگ سياسى و مذهبى است در خدمت به مملكت ايران و مردم اين مرز و بوم ازهيچ كوشش و فعّاليتى دريغ نكرد .
عبداللَّه مستوفى مىنويسد :
مردى به امير شكايت برد كه پارچهء بستهاى از شال كشميرى كه پول زر در آن بود نزد قاضى شهر به امانت گذاشتم . اكنون كه از سفر بازگشته ، بسته را گرفته و گشودهام ، مىبينم طلارفته و نقره به جاى آن است در صورتى كه سر بسته باز نشده و بقچه هم پارگى ندارد ، چون برسخن خود گواه ندارم فريادم به جايى نمىرسد .
امير از وضع حال او دانست راست مىگويد . پارچه را گرفت و دقيق مطالعه كرد و گفت : برو چندى ديگر بيا و به كسى حرف نزن .
شب رسيد ، امير به بستر خواب رفت ، نيمهء شب از جاى برخاست ، به طورى كه
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : 14 / 188 ، باب 15 ، حديث 39 ؛ وسائل الشيعة : 28 / 56 ، باب 31 ، حديث 34201 .