روان مشغول خودم !
زنى در همسايگى داود بود ، به درب خانه آمد و به فضيل گفت : حوصله كن تا وقت نماز برسد و او براى نماز جماعت عزيمت مسجد كند ، او را آن وقت زيارت كن كه وى در خرج كردن وقت انسانى بسيار منظّم و دقيق است .
وقت نماز رسيد داود به مسجد رفت و فضيل هم دنبال او به مسجد شد ، سپس با اجازهء داود به خانهء داود درآمد . كوزه شكستهاى از آب ديد كه آبش تابش آفتاب خورده و اطاقى معمولى و ساده و اثاثى مختصر و در حدّ قناعت .
به داود گفت : اين كوزه را از آفتاب بردار و جايى بگذار تا آبش خنك شود ، داود گفت : آن قدر به خود اطمينان ندارم كه آب سرد ميل مرا به طرف لذّات دنيا زياد نكند .
گفت : اى داود ! خانه را بپرداز ، گفت : عمارت دنيا از تمتّعات طبع است و همين مرا بس است كه حال اسراف و زياده روى ندارم .
فضيل مىگويد : قبل از اين زيارت ، داود را به غايت حسن و جمال ديده بودم به اندازهاى كه در بين مردم مشهور به صاحب جمالتر از او كسى نبود ، ولى در اين زيارت وى را زار و نزار و رنگ پريده و لاغر ديدم ، به او گفتم : اين چه حال است ؟
گفت : اى فضيل ! هشت غم مرا از خورد و خوراك و سؤال و جواب باز داشته و به اين روزم انداخته است :
هشت غم داود طايى
غم هول مطّلع
1 - غم هول مُطّلَع يعنى وقت مرگ ، كه در قرآن آمده :