بدين گونه آنچه راكه على عليه السلام وياران راستين او پيش بينى مىكردند واقع شد ، وابوموسى در دام مكر و فريب عمروعاص افتاد ، اندرزها و رهنمودهاى ابن عباس بىنتيجه ماندوهمانگونه كه معاويه وعمرو آرزو مىكردند ، حكميّت به سود آنها به پايان رسيد .
وقتى عمروعاص وابوموسى در دومةالجندل اعلام كردند كه ما در بارهء يك چيز به توافق رسيديم ، ابن عباس به ابوموسى گفت :
واى برتو ، مواظب باش ، به خدا سوگند من گمان مىكنم عمرو به تو خدعه و نيرنگ زده اگر بر چيزى توافق كردهايد ، پس در اعلام نتيجه او راپيش انداز ، بگذار او پيش از تو سخن بگويد ، وسپس تو سخن بگو ، عمروعاص مردى حيله گر و نيرنگ باز است ، و من اطمينان ندارم كه باانصاف باتو رفتار كرده باشد ، او در برابر مردم با تو مخالفت خواهد كرد . . .
ابن عباس گويد :
خدا روى ابوموسى راسياه كند ، او راهشدار دادم و نظر درست رابه او نشان دادم ، ولى او برسر عقل نيامد .
بعد از اعلام رأى ، ابوموسى پيوسته مىگفت :
ابن عباس مرا از نيرنگ آن فاسق هشدار داد ، ولى من به او ( عمرو ) اعتماد كردم و گمان مىكردم كه او چيزى را برصلاح امّت اسلام مقدم نمىدارد .
پس از آن عمرو وهمراهانش از شاميان ، به سوى معاويه برگشتند و با عنوان خلافتبه اوسلام كردند ، ابن عباس وشريح بن هانى نيز به سوى على عليه السلام بازگشتند . « 1 »
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 70 .